تبليغاتX
فانوس




فانوس

يک شمع مي تواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آن که چيزي از دست بدهد،

اول باید با تاخیر روز مادر رو تبریک بگم و از همین جا دست پرمهر و عطوفت مادرم که نشونه صبر و استقامته رو ببوسم و بگم که خاک پاشم.....

وبعد.....

تو پست قبلیم از جوجه تیغی دلم گفتم و از کارایی که می کنه .....

می دونی هنوز نمی دونم با خودم چند چندم و چکار دارم می کنم ....

فکرای توی ذهنم همه خر تو خر شده و قاطی باتی  شده ....

همه کارایی رو که دارم رو هی به بعد می ندازم و همه اش تنبلی و کسلی یا نه ........

اصن می دونی حس می کنم دیگه اون تنهای قبلی نیستم ....

نمی دونم .....

اصن چرا دارم این حرفا رو به تویی که معلوم نیست کجای این دنیا هستی و اصن منو نمی شناسی می گم !!!!

نمی دونم .....

چرت زیاد می گم تو به دل نگیر ....

شاید همین چند خط مزخرف رو برای این نوشتم که  یه پست جدید گذاشته باشم ......

فقط خدایی اگه اومدی و خواستی نظر بدی از این متنای آماده نزار حرف دلت رو بزن  حتی شده تو دو کلمه  ولی فقط حرف دلت باشه .........

از همه تون هم معذرت می خوام که دیر به دیر می آم بهتون سر می زنم .....

همتون رو دوست دارم .......

تنها.......

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 18:42 توسط تنها|

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم

دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود
نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 8:32 توسط تنها|

دلم هوای مادر و کرده...................

مادر ...

مادر...

مادر...

قدر مادراتون رو بدنید......       

شهادت بانوی دو عالم ، ام ابیها ، صدیقه کبری حضرت فاطمه (س) رو تسلیت می گم.....

التماس دعا.......

 السلام وعلیک یا فاطمه الزهرا (س)

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 20:12 توسط تنها|

        وقتی نمی تونی قاعده بازی  را تغییر دهی ،

                پس خفه شو و بازی کن ....

 

       

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 16:15 توسط تنها|

 

دیدی زده بالای دری پرچم زهرا

بی اذن مشو وارد بزم غم زهرا

ایام، تعلق به گل یاس گرفته

افراشته بنگر همه جا پرچم زهرا

بر سینه ی زخمی و شکسته پی تسکین

جز اشک محبان نبود مرهم زهرا

پیدا نکند لولو و مرجان بهشتی

هرکس نشود غرق مگر در یم زهرا

خواهی عرق شرم نریزی به قیامت

درنوکری اینجا مگذاری کم زهرا

کافی است به سنی و مسیحی چو یهودی

از چادر خاکی بخورد یک دم زهرا

ای رشته ای از چادر بی بی مددی کن

گردیم چو سلمان شما محرم زهرا

بردار زبانم ببرید و بنویسید

تو میثم تماری و من میثم زهرا

 

 

سروده محسن افشار

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 19:13 توسط تنها|

 صندلی داغ......

 

 

 

 پ.ن :  راستش نمی دونستم که این آپم رو چی بنویسم برای همین تصمیم گرفتم که یه صندلی داغ بزارم ...

البته باید بگم که این فکر رو نیلوفر جونم به ذهنم رسوند ....

ممنون نیلوفر جونم.....

توی این پست هرکی هرچی  خواست بگه و بپرسه و..... خلاصه  این پست شامل همه چیز می شه....

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22ساعت 15:57 توسط تنها|

خیلی چیزا تو زندگی ما آدما هست که خیلی راحت از کنارش عبور می کنیم و اصلا بهش اهمیت نمی دیم ........

خیلی چیزا هست که برای ما ها به ظاهر ساده اس اما وقتی به عمق ماجرا فک  می کنی می بینی اون قدرا هم که فک می کردی ساده نیست ............

خیلی چیزا هست که تا نبینی درکش نمی کنی و موقعی درکش می کنی که دیگه کار از کار گذشته و عکس العمل تو هیچ فایده ای نداره .......

خیلی چیزا هست که...........

اینایی که گفتم همش یه مقدمه بود برای  یه داستان کوتاه :

.

.

.

توی یه روز آفتابی و زیبا وقتی که  همه از بازی دست کشیدن و برای استراحت اومدن تو ویلا روی صندلی جلوی ویلا نشست تا نفسی تازه کنه همین طور که نشسته بود یه هم روی صندلی ولو شد کسی هم حواسش بهش نبود و هرکی رفته بود پی کار خودش :

چشام باز بود ولی چیزی نمی دیدم ، بیدار بودم ولی چیزی نمی فهمیدم ، نمی شنیدم ، سرم سبک شده بود دونفر بابال های سفید اومدن طرفم صورتاشون رو نمی دیدم احساس می کردم که انگار دارن یه چیزی رو از وجودم می کشن بیرون بعد من و با خودشون بردن بالا حال خوبی بود از اون بالا جسم خودم رو می دیدم همین طور که آروم آروم داشتیم می رفتیم بالا یه هو احساس کردم که از یه پرتگاهی  دارم پرت می شم پایین تابه خودم اومدم دیدم داره آب می پاشه روی صورتم...........

.

.

.

اون ۵ دقیقه رفت و برگشت .......

آهای آدمای خاکی همیشه یه چیز یادتون باشه که :

تو قرار نیست همیشگی باشی.....................

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 9:54 توسط تنها|

اگر خداوند تو را به لبه پرتگاهی برد به او اعتماد کن یا به تو پرواز یاد می دهد یا تو را از پشت می گیرد..............

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 17:55 توسط تنها|

 یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبرالیلل النهار

یامحول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

      

                               

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 9:27 توسط تنها|

این که مدام به سینه ات می کوبد،قلب نیست،ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوای اش کرده است.

قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس...

اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدمها،ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه.اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است

و قلب وقتی درخدا غوطه خورد،قلب است....

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد،تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟؟؟؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک،اما بزرگ خواهد شد و این تنگ،تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.

کاش......
بگذریم......
دریا و اقیانوس به کنار،نامنتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی.این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد.آب هم که بماند لجن میبندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!


پ.ن : این متن از استاد عرفانه نظر آهاری هست .......

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 20:51 توسط تنها|

آموخته ام که وقتی نا امید می شوم ٬ خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار می کشد که به رحمتش امید وار شوم.....

.

.

.

این جمله آرامش بخش منه....

چند وقتی بود که یه مشکلی برام پیش اومده بود که تمام فکر و ذکرم رو به خودش مشغول کرده بود حتی الان هم درگیرشم اما خوب سعی می کنم که حلش کنم برای همین نمی اومدم چون حال و حوصله هیچی رو نداشتم....

چند وقت پیش یه جمله خوندم که احساس می کنم خیلی معنای عمیقی داره :

.

.

.

خدا آدم رو در حد ظرفیتی که بهش می ده آزمایش می کنه این که یکی بالاتر از حد ظرفیتش رو تحمل نکنه نشون می ده که با شکست خورده و یا اینکه ظرفیتش رو با چیزهای بی خود پر کرده و یا اینکه شناخت درستی از چیزی که خدا بهش داده نداره......

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 9:33 توسط تنها|

همه چیز خیلی زود گذشت و الان  آخرین ماه سال هستیم .

چقدر زود همه چیز گذشت تازه دارم جمله معروف رو باور می کنم که می گه : تا چشم روی هم بذاری تمومه.......

واقعا همین طوره همه چیز تو یه چشم بهم زدن می گذره حالا چه تو بخندی چه گریه کنی .....

دنیاست دیگه بی معرفته کاری به خنده و گریه تو نداره برای خودش روز می شه و شب می شه .....

چه شبایی که تا صبح گریه کردی وچه صبحایی که تا شب خندیدی ....

همه شون گذشت و از اون شادی ها و غم ها فقط یه خاطره حالا چه تلخ  چه شیرین برات مونده....

دنیا و روزگار کاری به تو نداره.....

اگه باهاش راه بیایی باهات راه می آد و مسیر و برات هموار می کنه ....

اگرم راه نیایی و وسط راه هی وایستی و بهش گیر بدی بهت گیر می ده  کاری هم نداره که تو طاقتش رو داری یا نه..........

فقط عمر ما آدما داره می گذره حالا چه برامون سودمند باشه یا نباشه .....

ازش لذت ببری یا نیری......

حالا یکم با خودت فک کن ببین حالا که این دنیا کاری به تو نداره تو هم کاری بهش نداشته باش و بی خیال غم غصه دور و برت باش و از این دو روز زندگی استفاده کن و برای خودت و اطرافیانت قشنگش کن............................

 

پ .ن : این  یه فانوس بود که تو نا امیدی ها و سیاهی هایی که نوشته بودم یه هو نورش سوسو کرد حالا بستگی داره ببینم که نورش دووم داره یانه...........

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 19:9 توسط تنها|

نمی خوام به گونه ای زندگی کنم که در پایان ، فقط طول عمرم را طی کرده باشم .

می خوام از عرض زندگی خودم هم لذت ببرم.

                                                                              " داین آکرمن "

                 

                   

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 19:20 توسط تنها|

شهر یثرب شده پر نور، صفا می آید

که پیمبر ز بر عرش خدا می آید

نه فقط بهر رسالت شده مولود که او

بهر فرماندهی کل قوا می آید

مطرب عشق صدا کن که بخواند هر دم

که به زخم دل عشاق دوا می آید

ایستادم بشمارم به شب میلادت

چقَدَر بر در بیت تو گدا می آید

 ولادت با سعادت نبی اکرم (ص) مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 18:53 توسط تنها|

همه دیگه خودشون نیستن ٬ همه خودشون رو پشت یه نقاب قایم کردن ٬ دیگه هیشکی از ته دل نمی خنده ٬دیگه شادی ها مصنوعی شده .....

تموم روزا داره یکنواخت پشت سر هم می گذره بدون اینکه حتی یه ذره توش تغییری بشه همه چی یکی شده .....

همه سرشون و مثل کبک کردن تو برف و خودشون  و به نادونی می زنن و انگار نه انگار که آدمن ....

یه ذره هیجان تو زندگی  ها نیست...

 همه همیشه در حال غصه خوردنن  همش آه و اشک و افسوس و .......

افسوس برای روزایی که باید شاد بودی و می خندیدی و لی غصه خوردی و اشک ریختی.....

دیگه حتی با خودتم مهربون نیستی٬....

روزای جوونی تو هدر دادی....

 آدمای ساده دل رو بازی دادی ....

دیگه عاشقا مثل لیلی و مجنون نیستن ....

دیگه عاشقا عاشق سینه چاک نیستن.......

دیگه.........

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 19:35 توسط تنها|

تا کی باید قربونی دل مهربونمون باشیم....

تا کی باید به آتیش این دل لامسب بسوزیم....

اصن انگار حس تنفر تو وجود من یکی نیست ....

وقتی بی مرامی و بی معرفتی رو می بینم ،

دوست دارم تو دوره خواهر برادرام بودم و طعم واقعی مرام ومعرفت رو می چشیدم....

خدا وکیلی قبول داری هر بدبختی که سرمون می آد به خاطر این دله لعنتیه؟؟؟؟

کاش این قلب نبود.....

کاش می شد یه قفل محکم به در این دل لعنتی می زدی .....

ولی....

نه.....

قفل نزنیم 

بزاریم دریچه قلبمون باز باشه ومحبت و به همه هدیه بدیم

مهربون باشیم ....

تا خدا با هامون مهربون باشه................

نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 15:49 توسط تنها|

چقدر سخته....

چقدر سخته ببینی و خودتو به ندیدن بزنی....

چقدر سخته بشنوی و خودتو به کر بودن بزنی...

چقدر سخته بفهمی و خودتو به نفهمیدن بزنی....

چقدر سخته خودتو یه نادون جلوه بدی....

چقدر سخته.....

چقدر سخته جلو آدما مثل یه دلقک یا یه مترسک باشی ....

چقدر سخته....

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 19:30 توسط تنها|

دیگه جعبه مداد رنگی هام جا نداره از بس هر کدوم از آدما رو امروز به یه رنگ می کشم و فردا به یه رنگ دیگه خسته شدم.....

امروز آبیه و فردا مشکی...

امروز....

هر روز، هر ثانیه ، هر لحظه به یه رنگن اطلا دیگه نمی فهمم کی چه رنگیه ...

کی راست می گه کی دروغ...

کی خودشه کی دیگری...

کی....

اصلا کی کیه؟؟؟

پیش من یه حرف می زنه ، پیش تو یه حرف .... موندم به حرف کی اعتماد کنم!!!!

اینقدر تو این دور و زمونه آدما رنگی شدن و دیگه سفید بلوری مثل دونه های برف نیستن .....

حتی خودشونم به خودشون اعتماد ندارن.......

اصلا می دونی چیه حتی الانه هم دونه های برف هم کثیف شدن و دیگه سفید و زلال مثل قبل نیستن.....

اون وقته که به این نتیجه می رسم که.....

بد نیست آدم بعضی وقتا که می خواد حرف بزنه ، فانوسش رو برداره و به حرفها و رفتار حداقل یک ساعت پیشش تو روشنایی فانوس دلش یه نگاهی  بندازه که دیگه جعبه مداد رنگی آدما اینقدر متنوع نباشه....................................

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت 10:55 توسط تنها|

دوستای خوبم سلام

چون یواش یواش امتحانا داره شروع می شه منم چون قول دادم درس بخونم  فعلا از همه تون خداحافظی می کنم تا پایان امتحانا ....

ممنون که تو این مدت تنهام نذاشتین

همه تون و دوست دارم

خدا حافظی نمی کنم چون دوباره بر می گردم

پس...

به امید دیدار


پ.ن : سلام به دوست های عزیز ممنون از لطف همه تون و ممنون برای اینکه برام دعا کردین ایشا ا... شما هاهم تو تموم امتحاناتون به خصوص امتحانای زندگی تون موفق باشید ....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/24ساعت 8:37 توسط تنها|

دل تنگ کودکی ام ...

یادش بخیر ...

قهر می کردیم تا قیامت...

اما...

لحظه ای بعد قیامت می شد...

نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت 14:53 توسط تنها|

بابام خورد می شد چون مامان رو از دست داده بود و همه بهش تیکه می نداختن و مامان ذره ذره آب می شد چون بابا بهش خیانت کرده بود ...

همه چیز از روزی شروع شد که :

مامان بابا امشب ماموریته؟

_ آره دخترم

مامان حالا که امشب بابا نمی آد بیا بریم بیرون

_اخه کجا بریم ؟

نمی دونم بریم حالا یه چرخی بزنیم .

اون روز، اون روز نحس و گند با مامان رفتیم بیرون و کلی خرت وپرت خریدیم.. آخرش برای اینکه خیلی خسته بودیم چون اونور خیابون یه کافی شاپ بود رفتیم اونجا...

تمام شادی اون روز تو یه لحظه نابود شد دنیا دور سرم چرخید مامان فقط یه جیغ زدو افتاد زمین منم گیج و منگ به اون نقطه نگاه کردم...

_مامانم ! مامانه خوبم ! تورو خدا یه ذره ازین آب قند بخور، الهی بمیرم...

قربونت برم تورو خدا اینقدر اشک نریز!!

هی مامان رو آروم میکردم اما توی دله خودم آشوبی بود که نگو...

هرچی بابا قسم میخورد و التماس میکرد فایده نداشت...

مامان دادخواست طلاق داده بود و من باید بین اون دوتا یکی رو انتخاب میکردم...!!! دیگه خنده پا به خونه ما نذاشت و برای همیشه رفت و دیگه هم برنگشت....

اون روز بابا رو با خانوم محمدی منشی شرکتش در حالی که بابا داشت یه شاخ گل به اون میداد دیدم...

کاش اون روز نمیرفتیم تو اون کافیشاپ لعنتی...

تنها سوالی که الان داره دیوونم می کنه اینه که: چرا بابا این کارو کرد؟؟؟؟

پ.ن: به نظرشما چرا؟؟؟؟!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/14ساعت 16:10 توسط تنها|

یه غلتی توی جاش خورد ، پتو رو کشید روی سرش  ...

سرش داشت از درد می ترکید هر چی قرص خورده بود اثر نداشت الان چند روزه  که خواب به چشمای آبی رنگش نیومده بود دیگه داشت دیوونه می شد چرا باید این طوری می شد؟؟؟

تاکی باید خورد شدن باباش و ذره ذره آب شدن مامانش رو می دید ... دلش برای اون روزای آرامش تنگ شده بود ، اون روزایی که کل خونواده سه نفرش دوره یه سفره جمع می شدن و باهم می گفتن و می خندیدن ...

برای اون روزایی که وقتی بابش ده دقیقه دیر می اومد مامانش از نگرانی می خواست دق کنه ...

برای اون روزایی که وقتی بابش از می اومد خونه یه شاخه رز سرخ توی دستاش بود و باتموم عشقش می داد به مامانش ... برای اون روزایی که...

داشت به گذشته فکر می کرد و زار زار گریه می کرد دستش رو جلو دهنش گرفته بود تا کسی صدای هق هق گریه اش رو نفهمه ...

فردا روز سر نوشت سازش بود ...

فردا باید مسیر زندگیش رو انتخاب می کرد...

فردا باید بین بودن ونبودن ، بین وصل و جدایی

بین...

بین مامان و باباش یکی رو انتخاب می کرد. همه چیز از روزی شروع شد که ....................................  

پ.ن : این داستان ادامه دارد....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 15:17 توسط تنها|

نه اینکه حرفی نباشه

حرف هست ، اما گوش شنوایی نیست.....

نه اینکه گوش شنوایی نباشه

گوش هست ، اما درکی نیست.........

نه اینکه درکی نباشه

درک هست ، اما عشقی نیست....

نه اینکه عشقی نباشه

عشق هست ، اما قلبی نیست ......

نه اینکه قلبی نباشه

قلب هست ، اما او نیست .......

نه ....

          نه.....

                   نه...

او هست ، اما من نیستم........

من هستم ، اما او را نمی بینم........

من او را از خود رنجاندم....

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 15:55 توسط تنها|

نمی تونم مثل بقیه محرم رو توصیف کنم یا براش بنویسم

چون انقدر اون واقعه بزرگ بود و من کوچیک هستم

فقط می گم:

محرم اومد .....

ماه اشک و آه و سیلی و گریه های معصومانه....

فقط یه خواهش:

هر وقت دلت تو این شبا گرفت تو رو به همونی که براش داری اشک می ریزی......

برا من ....

نه برا ما هم دعا کن....

پ.ن: می دونم قالبم ربطی به موضوع وبم نداره اما بخاطر احترام هم شده این قالب رو گذاشتم ببخشید...

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت 18:2 توسط تنها|

فا نوسم افتاد و شکست همه جا آتیش بود و ترس بود و غم بود و من بودم..........

آتیش هر لحظه اوج می گرفت و من هر لحظه مرگ رو جلو چشمام می دیدم  نمی دونستم چکار کنم هیچ کس نبود : کمک ........کمک..........

ولی انگار کسی صدام رو نمی شنید نه انگار صدایی از حنجره ام  نمی اومد......

دیگه نمی دونستم چکار کنم می دونستم که دیگه همه چیز تموم شده و دیگه.......

اما یه فکری  به سرم رسید : از اون کمک گرفتم از همونی که بالا سرمه یه نگاهی بهش انداختم و از ته دلم صداش زدم : خدا.......خدا..........

یه هو همه چیز روشن شد ، آتیش ها خاموش شدن و همه جا سر سبز شد و من........

دوباره برگشتم..........

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30ساعت 22:46 توسط تنها|

هر چه دل تنگت می خواد بگو

      یا

         بپرس.........................

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 17:50 توسط تنها|

چه بارونی، چقدر قشنگه، آسمون چقدر غصه داره همش داره می باره آسمون خسته شده بس که هر چی می بینه و نمی گه باید ساکت باشه تا مبادا کسی بفهمه .......... همش داره تو خودش می ریزه

 آسمون هم تازه داره می شه

 مثل باران

باران هم هر چی می بینه رو نمی تونه بگه باید ساکت باشه تا مبادا کسی بفهمه.......... همش داره تو خودش می ریزه.

آسمون دیگه نتونست بغض سنگینش رو تحمل کنه و جلو چشم همه شروع به باریدن کرد و همه فهمیدن که آسمون هم عاشقه........

مثل باران

باران هم دیگه نتونست بغض سنگینش رو تحمل کنه و جلو چشم همه شروع به باریدن کرد و همه فهمیدن اون هم عاشقه...........

عاشقی که عشقش رو دزدیدن.............

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/23ساعت 18:19 توسط تنها|

یه سوال خدایی جواب بدین:

اگه خدا بهت فقط یه روز و فرصت بده که هر گناهی که دلت بخواد انجام بدی چه گناهی می کنی؟

نوشته شده در جمعه 1390/08/20ساعت 7:35 توسط تنها|

ساعت 9/44 صبح روز پنج شنبه 19آبان 1389 :

الو سلام مامان خوبی چی شد به دنیا اومد؟

_ سلام آره به دنیا اومد.

چه شکلیه، سفیده ، اصلا دختره یا پسر؟

_خیلی نازه تازه اوردنش .آره سفیده ،دختره.

وای الهی قربونش برم ملیحه چطوره  حالش خوبه؟

_آره اونم خوبه.

سلام برسون. الان زنگمون می خوره باید برم .از طرف من ببوسش

_ باشه عزیزم برو خداحفظ.

خداحفظ.            

            وزهرا کوچولوی ما الان یک ساله شد ......


پ.ن پست پایینی یادتون نره.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/19ساعت 12:23 توسط تنها|

تقدیم به

 بهترین پشتیبانم

تنهاترین عشقم

 زیباترین گلم

 کسی که عشق رو

دوست داشتن رو

محبت رو

از خودگذشتگی رو

بهم یاد داد

کسی که با نگاهش قلبم رو به لرزه می ندازه

کسی که به وجودش افتخار می کنم

کسی که هیچ وقت تنهام نزاشته

کسی که بدون اون نمی خوام یه لحظه تو این دنیای کثیف بمونم

کسی که...............

هر چی بگم کم گفتم

فقط می تونم بگم

                        فرشته ی من دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/19ساعت 8:19 توسط تنها|


آخرين مطالب
» چند خط ...
» جوجه تیغی دلم
» مادر...
» قواعد بازی
» گل یاس
» صندلی داغ.........
» همیشگی ...
» اگر.......
» سال نو مبارک...........
» نهنگ.......

Design By : Pichak